تبليغاتX
ایالت خود مختار نمکپاش







تلخند:بنازم احساسات شرقی رو(سی دی دوم)... 

بی حرف پیش بریم سراغ سی دی دو:
گوشی رو برمی داره می گم الو ولی کسی به الو من جواب نمی ده.یعنی چی شده؟انگار دارن با هم حرف می زنن...یه دقیقه...دو دقیقه...هفت دقیقه...ده...نه انگار اینا نمی خوان بی خیال بشن.محکم داد می زنم الوووووو...احساس می کنم گوشی از اون طرف محکم می افته زمین و یه چیزی(توجه کنین یه چیزی آ نگفتم یه کسی) می پره بالا و می خوره به سقف و دوباره می افته رو صندلیش و دوباره گوشی رو می گیره و شروع می کنه به فحش دادن به امریکا و اسرائیل عراق و انگلیس و فرانسه و غیره...
می ذارم خوب باد معده شو خالی کنه و حالا با چه مصیبتی بماند ولی بالاخره آدرس خونه رو بهش می دم و منتظر می شم اورژانس برسه...

سه روز بعد...
دینگ دینگه(هف هش ده دوازده سی چهل پنجاه بار پشت سر هم)...
من:بابا با ما لجی به انگشت خودت رحم کن.اومدم.
از اون طرف در:عزیز من درو باز کن ما که بیکار نیستیم اورژانسیم نا سلامتی.
من:بله اتفاقا مشخصه...انگار خیلی خیلی هم کار داشتین که سه روز بعد نوبت ما رسید.
آقا دکتره(همون پا دری...نه ببخشید پشت دری):خب حالا مزه پرونی نکن برو مریضتو وردار بیار.
من:لطف داری شما.ببخشید فقط یه چیزی البته بی ادبی نباشه...شما برانکار ندارین؟
آقا خوبه:برانکار می خوای تو ماشین هس.بیا وردار...فقط عجله کن مریضتو بیار.تو ماشین منتظریم.
منم از اونجایی که طبق یه حکایت قدیمی(حکایت قدیمی:یارو گونی سیمانو می ذاره رو دوشش از دوازده طبقه ساختمون نیمه ساز می بره بالا.مهندسه می بیندش بهش می گه پسر خوب تو چرا سیمانو با فرغون نمی بری؟یارو می گه آخه آی مهندس،اوندفه که با فرغون بردم،این چرخش کمرمو اذیت کرد)ترجیح دادم آقا داداشو بدون فرغون...نه ببخشید بدون برانکار برسونم به آمبولانس.
خلاصه با قرولند عمو آمبولانسیو دکتر خوبه سوارش کردم،حالا می خوام خودمم سوارشم مگه می ذارن؟ خلاصه نذاشتن و رفتن و منم زنگ زدم آژانس و دو ساعت معطل شدم تا آژانس اومد و رفتم بیمارستان.گفتم دیگه کار داداشم تمو مه و مرخصشم کردن که دیدم نخییییییییییییییر...هنوز آمبولانس نرسیده به بیمارستان. بنازم سرعت عمل و دقت و رفتار و منش و وظیفه شناسی رو.

چهار روز بعد...
آمبولانس بالاخره می رسه بیمارستان.چه جالب.این پرایده چرا داره آمبولانسو بکسل می کنه(می کشه)؟ از راننده ش که می پرسم می گه انگار آمبولانس بنزین تموم کرده.چه بامزه(خدا رو شاهد می گیرم که عین این اتفاق برای عموی من افتاد و قبل از اینکه به بیمارستان برسه فوت کرد).
خلاصه داداشه رو پرت می کنن رو برانکار (به معنای واقعی پرت می کنن)و می برن برانکارو می ندازن(ایضا به معنای واقعی می ندازن)جلوی پذیرش و می رن...
می رم جلوی پذیرش می خوام حرف بزنم نمی دونم چی بگم.می گم:سلام...
خانمه می گه:مهین راستی سهراب کار پیدا کرد؟می گم:اسم من مهین نیست خانم.می گه:پس چیکار می خوای بکنی؟می گم:می خواین اسممو عوض کنم؟یا اصلا... تازه می فهمم که داره با تلفن حرف می زنه. بلند می گم:خااااااااااانم.ایندفه جریان افتادن گوشی رو زمین و برخورد خانمه با سقف پذیرشو به عینه می بینم.بنده خدا هیچی نمی گه.با یه نگاه مهربون بهم می گه:خب؟
می دونین؟بعضی کلمات در زبان فارسی هستن که خیلی معناها دارن.مث همین کلمه خب.این خبی که "خانم پذیرشی" گفت کلی معنا داشت.از جمله:مرتیکه کثافت آشغال،منو می ترسونی؟نشونت می دم.فعلا فعلنیا کارت پیش من گیره.تمساح...
و البته کلی معنای دیگه که خوب نیست بگم.زیاد از موضوع دور نشیم.گفتم:خانم...این...من...برادر...مریض
خانم پذیرشی:تو...بانک...پول...نقد...برادر...درمان...مرخص().
من:آخه خانم جون الهی...
خانم پذیرشی:تو...سریع...وگرنه...مرد...برادر().
حالا چطوری باید کارارو راس و ریس کنم خدایا؟خودت کمکم کن...

لطفا دیسک سه را در دستگاه بگذارید...

و حالا جواب مسابقه هفته پیش که کلمه مریض رو مریز نوشته بودم و خیلی ها هم انگار راحت متوجه شدن.
برنده این مسابقه
منگله که با درخواست خودش قرار شده جایزه شو با شمس الله تقسیم کنیم.جایزه شونم یه جفت واکی تاکی(بی سیم)می باشد که همیشه بتونن بدون هیچ مشکلی با هم در ارتباط مستقیم باشن.حالا اگه جایزه تونو خواستین بگین بدم بهتون.
قبل از خدافظی باید بگم یه خانمی به اسم حاج خانم لختی این نظرو واسه من گذاشته بودن.البته بازم خواهش می کنم که غیر از حاج خانوم لختی کسی این نظرو نخونه چون یه مقدار...می دونین که؟حاج خانوم لختی این نظرو گذاشته بود واسه م
الهي اسب آبي تو کونت خميازه بکشه ! الهي تمساح برات ساک بزنه ! الهي بشيني رو جوجه تيغي ! الهي بري قزوين بند کفشت باز بشه ! الهي نخود بخوري نتوني بگوزي ! الهي شاشت بگيره کمربندت باز نشه ! الهي بري حموم واجبي بزني آب قطع بشه ! الهي هر کانالي که ميزني احمدي نژاد رو نشون بده
که البته در جوابش فقط می تونم همین یه جمله رو بگم:بسوزه پدر تجربه...
خوب نوبتی هم باشه نوبت عکس طنز یا کاریکاتوره.

درخت بی تربیت

تعداد نظرات:۱۰۱

تایپ شده به انگشت نمکپاش در شنبه سی و یکم تیر 1385 | موضوع:

بنازم احساسات شرقی رو... 

 

سلام.امروز یه روز خاصه.یه تولده.تولد... .خیلیا نمی دونن تولد کیه.خیلیا هم فکر می کنن تولد خودمه.ولی نه.تولد یکی از دوستامه.برام دوست بود.برام همه چیز بود.خیلیا نمی دونن امروز تولد کیه.امروز تولد نمکپاشه.امروز نمکپاش یه ساله شد.نمکپاش عزیزم...یه سالگی ت مبارک.کاری نداریم که چرا آرشیو نمکپاش دو سه ماه بیشتر نیس.قدیمیا می دونن چی به سرش اومده.کاری به این حرفا ندارم.فقط می خوام بگم نمکپاش عزیزم تولد یه سالگیت مبارک...

خب.ببخشید این دفه اولش اینطوری بود.می خواستم واسه نمکپاش یه تولد حسابی بگیرم و یه آپ متفاوت کنم ولی دیدم اگه نمکپاش موفق بوده که بچه ها واسه ش تولد می گیرن و اگرم موفق نبوده که این کارم اشتباهه.از امروز که نمکپاش می ره تو دوسالگی می خوام تو هر آپم یه کاریکاتور هم بذارم واسه تون. امیدوارم خوشتون بیاد.

و راستی یه نفر به اسم جندک خانم این شعرو نوشته تو نظرات.البته قبلش بگم که چون تو شعرش بی ادبی بوده کم با فونت سفید می نویسمش که کسی غیر از جندک خانم نخونتش:

نويسنده: جندک خانوم
جمعه 23 تير1385 ساعت: 16:0
یک زبان دارم دو تا دندان لق ××× مي زنم تا مي توانم من جلق
 
که برای کمک بهش فقط می تونم شعرشو ترمیم کنم.البته اصل این شعر مال کیومرث صابری فومنی(گل آقا) است که می گه:
                   یک دهان دارم دوتا دندان لق                            می زنم تا می توانم حرف حق
و برای کمک به جندک خانم همونطور که گفتم فقط می تونم شعرشو ترمیم کنم.لطفا کسی غیر از جندک خانم این قسمت سفید رو های لایت(دراگ)نکنه.جندک خانم شعرت اینطوری بهتر می شه:یک زبان دارم دوتا دندان لق/// می زنم تا می توانم ساک و جلق.ممنون.

و یه چیز دیگه.مسابقه نمکپاشو که یادتونه؟یه غلط نوشتاری تو هر متن و تو هر آپ.حالا بریم سراغ آپ این دفه...

یکی بود یکی نبود.یه نمکپاش بود که یه روز دید داداشش مریض شده و اونم کمر همت بست که داداششو ببره و دوا درمون کنه...همینو اول تو یه کشور اروپایی و بعدشم تو ایران می خوایم امروز مقایسه کنیم.

تو اروپا:

داداشم:آخ دلم...آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ دلم(خیلی آخش رمانتیک بود نه؟).
نمکپاش:الان زنگ می زنم اورژانس.تحمل کن داداش.تو می تونی.وقتی زنگ زدم زود میان می برنت بیمارستان خوب می شی،تو می تونی،ثابت کن که می تونی،مقاومت...
داداشم:مرتیکه برو زنگ بزن دیگه...
و البته حین همین حرف یه چیزی پرت کرد طرفم که درست ندیدم چیه.چون اگه می خواستم وایسم که مغزم پاشیده می شد رو زمین و داداشم باید یه هفته قالی رو می شست تا ذره های مغزم از قالی پاک بشه.
خلاصه رفتم و شماره رو گرفتم و گفتم:الو...اورژانس؟آقا ما یه مریز...ببخشید یه لحظه گوشی خدمتتون باشه دارن در می زنن.الان میام.
رفتم درو باز کردم که دیدم دو نفر یه برانکار دستشونه و می خوان بیان داخل.گفتم شما از اورژانسین؟چطوری خودتونو رسوندین؟یارو مختصر و مفید گفت:به سرعت.
خلاصه اون دو نفر امدادگر که خالی از هر گوشه احساسات قشنگ و پاک شرقی بودن داداشه رو گذاشتن رو برانکار و رسوندنش بیمارستان و بستریش کردن و یه مشت دکتر بی دین و ایمون و نامسلمون عین پروانه دور داداشم جمع شدن و مشغول دوا درمونش شدن و با استفاده از بیمه درمانی بیکاری درمانش کردن و با سلام و صلوات رسوندنش در خونه و داروهاشم دادن به من و گفتن ممنون که به ما اعتماد کردین و از خدمات ما استفاده کردین...

*****

در بورکینافاسو:
یعنی نه ببخشید در ایران():

زنگ می زنم اورژانس...بوووووق...بوووووق...بوووووق...بوووووق...بوق...بوق...بوق...
انگار قطع شده...دوباره...بوووووق...بوووووق...بوووووق...بوووووق...بوق...بوق...بوق...
انگار دستشون خورد قطع شد...سه باره...بوووووق...بوووووق...بوووووق...بوووووق...بوق... بوق...بوق...
انگار شوخیشون گرفته...چهارباره...بوووووق...بوووووق...بوووووق...بوووووق...بوق...بوق...بوق...
انگار دارن بازی می کنن...چه بامزه ن اینا...بوووووق...بوووووق...بوووووق...بوووووق... (یازده تا بوووووق)
گوشی رو برمی داره.می گم الو ولی کسی به الو من جواب نمی ده.نگران می شم.یعنی چی شده.یعنی چرا کسی جواب نمی ده...


بقیه این داستانو تو آپ بعدی می گم(یعنی در حقیقت لطفا دیسک دو را در دستگاه بگذارید).

*****

و اما دوستان دوستان...می دونم که همه منتظر اعلام اسامی برندگان مسابقه هستین.

جواب مسابقه خود کلمه غلط بود که اونو به غلط ، غلت نوشته بودم(جمله بندی رو حال کردین جون من؟)

برنده اول مسابقه جادوگر پیر بود که جایزه اش یه کیسه نمک اعلای نمکپاش نشان بود که چون بنده خدا پیره و نمک براش ضرر داره از گرفتن جایزه امتناع کرد().
بقیه تونم برین کشکتونو بسابین.فکر کردین پول زیادی دارم به شماها جایزه بدم؟یه برنده کافیه هر دفه.

و اما بالاخره نوبتی هم که باشه نوبت می رسه به کاریکاتور این هفته:

 

عشق پیری گر بجنبد...

تعداد نظرات:۹۴

تایپ شده به انگشت نمکپاش در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 | موضوع:

بسیج ارتش مخلص...امریکاست 

 

سلام بروبچز گل نمکی.می گم آ من دیدم همه دارن مسابقه می ذارن منم گفتم یه مسابقه بذارم و اما مسابقه من اینه...از این به بعد تو هر آپم یه کلمه رو غلت می نویسم البته باید بگم که این غلت املاییه یعنی جا افتادن یه حرف نیست.مثلا کلمه سکینه رو اینطوری می نویسم صکینه.یا یه همچین چیزی.امروز مسابقه گذاشتم.بگردین و پیدا کنین.راستی یه چیز دیگه.من حاضرم با کسایی که دوست دارن تبادل لوگو بکنم.خیلی خیلی ممنون می شم اگه بهم خبر بده.بچه ها فقط یه چیزی.من یه نکته رو یادآوری کنم...با خیلی از بچه ها که صحبت می کردم نمی دونستن که این شعر از خودمه.خواستم اینو بگم بهتون یه وقت فکر نکنین دزدیه.حالا بریم سراغ مطلب.با دقت بخونین بتونین پیداش کنین.خوش باشین.می بینمتون...

ایهاالناس!"بوش"آمـــــــــــــــــــــده است

خون ایشان به جـــــــــــــــوش آمده است

رفته توی خلیـــــــــــــــــــــــــج،بی دعوت

مثلا بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــر حفظ امنیت

داده به شیـــــــــــــــــــــخ ابوالفلان دبنگ

وعده شوشـــــــــــــکه و آواکس و تنفگ

گفتــــــــــــــــــــــــــــــه باید خلیج وا باشد

رمــــــــــــــــــز و قفلش به دست ما باشد

در ره صلح و حفظ امنیــــــــــــــــــــــــــت

می کشیم صــــــــــــــــــــــد کرور جمعیت

از همــــــــــــــــــــه کس جواز می گیریم

سگ هاریم و گــــــــــــــــــــاز می گیریم

ما نترسیـــــــــــــــــــم که نوچه ها داریم

توی ایـــــــــــــــــــــــران چه قدرتا داریم

نفت از مـــــــــــا و نفتکش از مــــــــــــا

جنگ و دعوا و کشمکش از مــــــــــــــا

ارث بابای مــــــــــــــــــــاست نفت خلیج

گور بابای دوریــــــــــــــــــــــــــای خلیج

می زنیم،می کشیـــــــــــــــــــم،می قاپیم

هر کجا نفت هست می چاپیــــــــــــــــــم

توی عمــــــــــــــان به من همین دیروز

گفت سلطان فلان فلان قــــــــــــــارپوز:آفرین مرحبا تعال تعـــــــــــــــــــــــــــال

انت کلب و انا مثال شغـــــــــــــــــــــــال

تو امــــــــــــــــــــارات روز پیش از آن

مرد اول و آخر ایــــــــــــــــــــــــــــران

با صدای بلند با من گــــــــــــــــــــــــفت

مال مردم طلاییــــــــــــــــــــــــــه!یامفت

عربده از شما زمــــــــــــــــــــن وزوز

بنده و ترک نوکری؟هـــــــــــــــــــــرگز

نه فقط این دوتا چنین گفتنــــــــــــــــــد

ارتجاع خلیج این گفتنـــــــــــــــــــــــــد

حاکمــــــــــــــان ایران همه از مـــــــا

چوب و باطوم و چیزخر از مـــــــــــــا

قدرت و زور و بی رحمـــــــــــــــــــــی

ریش و عامه و عبا از مـــــــــــــــــــــا

آی...در منطقه نفس کش کــــــــــــــو؟

تا شود زیر تیر،آبکش...کـــــــــــــــو؟

پیف پیف بوی بوش می آیــــــــــــــــــد

جز جز او به گوش می آیـــــــــــــــــــد

زرت و زورتش ز ناوگــــــــــان ششم

رفته تا بیخ آسمـــــــــــــــــــــان ششم

نابکار آمده ست توی خلیـــــــــــــــــج

پس کجائید بچه های بسیــــــــــــــــج؟

آن بسیجی که خمینی می گفــــــــــــت

هوشیارند...ملت آهسته بخفــــــــــت؟

آن بسیجی که ارتش مخلــــــــص بود

دیشب انگار توی پــــــــــــــــارتی بود

هر چه بوش است و موش توی فضا

دمب آنها و ضــــــــــــــرب شست خدا

کاش می شد بگیم ضرب بسیــــــــــج

ننگ بر شرح حال بسیـــــــــــــــــــــج

تشر و چش به این خرک بزنیــــــــــد

به فلانجـــــــــــــــاش سیخونک بزنید

تا بیفتد به حالت سکــــــــــــــــــــرات

ای تو روح دولت مـــــــــــا...صلوات

تعداد نظرات:۹۵

تایپ شده به انگشت نمکپاش در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 | موضوع:

تلخند:پول پول پول کی قدرتو نمی دونه؟ 

 

بچه ها سلام.هلال احمر می خواست یه تئاتر طنز اجرا کنه و از من خواسته بود که یه نمایشنامه طنز براشون بنویسم و البته منم با دو شرط قبول کردم.اول اینکه اسم واقعی من برده نشه و دوم اینکه حتی یه کلمه از نمایشنامه حذف نشه و اینطوری بود که من مشغول نوشتن این نمایشنامه شدم.وقتی نمایشنامه رو خوندن طبق انتظار من خواستن ممیزی بزنن که من قبول نکردم و نمایشنامه رو زدم زیر بغلم و صاف اومدم در وبلاگم تا نمایشنامه رو واسه شما بنویسم.می دونم که خیلی طولانیه ولی نخواستم دو قسمتیش کنم.می تونین سیوش کنین و بعدا بخونین و نظر بدین.فقط ترو خدا نظر الکی ندین آ.این شما و این نمایشنامه:

صحنه اول...
پدر و پسر تو خونه نشستن و دارن با هم حرف می زنن:

پدر:آخه پسره احمق چقدر بهت گفتم نمی شه،قبول نمی کنن،مگه گوش کردی؟
پسر:ا...بابا تو هم آره؟منکه بهت گفتم یه پولی بهم بده یه کاری رو شروع کنم.
پدر:آخه من بیام پول بدم به تو بری زن بگیری؟من اگه پول داشتم می رفتم واسه خودم زن می گرفتم.
پسر:بابا خودت خواستی آ...مامان...ماماااااااااااااااااااااان...

پدر:خوب بابا ساکت،هووووووی،ساکت.چه مامان دوست شدی واسه ما.باباجون من پول ندارم.عرضه داشته باش خودت پول دربیار.

*****

صحنه دوم...
پسر دنبال کار می گرده:

(درمغازه اول):آقا کارگر نمی خوای؟
مغازه دار:نه پسرم،کارگر نمی خوام.
پسر:بله...متوجه شدم خودم.شما پسر می خوای انگار.
(درمغازه دوم):آقا شما کارگر نمی خوای؟
مغازه دار:چرا...طی می کشی؟
پسر(با خودش)بر شیطون نعلت(رو به مغازه دار)آره آقا طی هم می کشم.
مغازه دار:چایی هم میاری؟
پسر(با ناراحتی):آره آقا میارم.
مغازه دار:ماشینمو هم می شوری؟
پسر:آره آقا آره می شورم.چقدر حقوق میدی؟
مغازه دار:ماهی چهل تومن خوبه؟
(حسین هیچی نمی گه و راهشو می گیره و میره).
مغازه دار:عمو،هوووووی عمو،بیا بابا،کنار میایم با هم،بیا بابا...فقط اومدی وقت ما رو بگیری؟

*****

صحنه سوم...
پسر و دوستش دارن با هم تو خیابون حرف می زنن.
پسر:علی جون بخدا دیگه خودمم موندم.اگه این دختره نبود آ هم بابامو می کشتم هم بابای دختره رو.
علی:حسین جون یه سوالی بپرسم...؟چه ربطی داشت؟
حسین:نمی دونم دیگه چیکار کنم.به هر دری زدم...
(تو همین موقع یه پسری از پیششون رد می شه و می گه):سی دی پاسور آبجو
حسین:...آره می گفتم به هر دری زدم ولی به یه در نزدم.علی جون من برم.
علی:بابا حسین کجا؟
حسین:می رم زن بگیرم.یعنی یه چیزی بگیرم که بعدش زن بگیرم.تو هم برو زن بگیر. بدبخت، عزب اوقلی،تو هم برو قاطی مرغا شو.
علی:شرمنده،آنفولانزای مرغی شایع شده،تا اطلاع ثانوی قاطی مرغا نمی شم.

*****

صحنه چهارم...
حسین نشسته کنار خیابون و جلو روش یه مشت سی دی گذاشته(چن نفر رد می شن از کنارش و آروم یه چیزایی بهش می گن):
-آقا سی دی غیرمجاز داری؟
حسین:نه برادر من مگه من لیبرال خود فروخته م؟
-آقا ام پی تری گوگوش داری؟
حسین:بیا برو برادر من،مگه من عامل استکبارم؟
-آقا لیلا داری؟
نه فقط بلقیس دارم...بیا برو بابا نمی بینی سی دی های من مجازه؟
همون آقا:ای شیطون،اونایی که گذاشتی تو شلوارتم بگو.
حسین:اتفاقا تو شلوارم یکی هس که اصلا واسه شما درست شده.می ری یا نه؟
آقا:باشه بابا باشه
(تو همین موقع دو تا مامور شهرداری می رسن و به حسین گیر می دن)
مامور اول:بچه اینجا چیکار می کنی؟
حسین:دارم چَت می کنم.
مامور اول:چی؟چتی هم هستی؟بفرما حاج آقا...اینم یه معتاد دیگه(رو به حسین)حشیشی، بدبخت
حسین(همینطور با تعجب داره به حرفای مامورا گوش می ده)بابا حشیش چیه؟می گم دارم چَت می کنم.
(حاج آقا در گوش مامور اول)سید چَت چیه؟همون چتره؟
سید:نه حاج آقا یه جور اعتیاده...شما دیگه چرا؟
حاج آقا:خودم می دونستم.می خواستم شما رو امتحان کنم(رو به پسر)برو پسرم.از اینجا برو.اینجا جای تو نیست.
حسین:اتفاقا دو سال پیش خیلی سعی کردم برم ژاپن ولی نذاشتن.می گم نمی شه شما یه سفارشی بکنین؟
حاج آقا:بچه می گم بساطتو جمع کن از پیاده رو برو.چی می گی؟
حسین:آخه حاج آقا حرفا می زنین آ.مگه تا ژاپن پیاده رو درست کردن که من از پیاده رو برم ژاپن؟
سید:بچه مظلف بیا برو تا ننداختمت پیش یه خری که سالم نذارتت...
حسین:بابا آقا سید منکه دوساعته پیش دو تا خر ایستادم و سالمم که...
حاج آقا:آقا سید شما خون خودتو کثیف نکن.برو پسرم،برو بابا جون،نمی شه اینجا وایسی.
حسین:چشم بابایی...(به حالت طعنه)حتما می رم،حتما...

*****

صحنه پنجم...
حسین و پدرش تو خونه نشستن و دارن با هم حرف می زنن
پدر:بچه جون تو چرا آخه سربه سرشون می ذاری.تو که دیدی یکیشون حاج آقا(با دست ادای ریش داشتن رو در میاره)بود و یکی شون سید(با دست ادای عمامه رو درمیاره).
حسین:حالا چقدر بهشون دادی؟
پدر:به سید پنج تومن به حاج آقا هفت تومن.
پسر:این روزا چه سید و حاج آقا ها ارزون شدن آ...

*****

صحنه ششم...
حسین با علی دارن تو خیابون قدم می زنن و حرف می زنن:

حسین:علی جون دیگه بخدا موندم چیکار کنم.دارم دیوونه می شم.
علی:حسین جون خوب برو کار کن.
حسین:علی جون تو حیفی آ.اینجا نمون.سعی کن بری خارج...از اونجا هم برو امریکا.خودت تنهایی فکر کردی؟
علی:نه...مشخصات تو رو دادم کامپیوتر فیش آب زد بیرون...
(همینجوری که دارن حرف می زنن و قدم می زنن یه نفر بهشون می گه)
داداش جنس توپ بخوای دارم آ...قاطی پاطی ام نداره.
حسین:نه داداش ما جنس توپ نمی خوایم.
مواد فروش:حالا شما یه بار از ما جنس ببر.اگه خوب نبود دیگه نبر.اصلا این دفه پولشو نمی خواد بدی.خوبه؟تو که اینکاره ای...
حسین(رو به علی):علی من می زنم اینو شل و پل می کنم آ.آخه قیافه من به معتادا می خوره؟ردش کن بره تا پامو نذاشتم رو سرش...مرتیکه مواد فروش.

***** 

صحنه هفتم...
یه صحنه کوتاه از معامله کردن مواد بین حسین با یه مرد شیکپوش:
حسین:بابا حاجی جون نمی شه.قیمتش همینه.الان تن شو خدا وکیلی دویست بیشتر می دن.
حاجی:بابا با ما دیگه چرا؟با ما کنار بیا دیگه باشه؟
حسین:باشه حاجی...اینم ده تا دیگه رو هم شما نده.
حاجی:قربون مرامت.اگه یه وقت گیر افتادی یه خبری به من بده هواتو داشته باشم.

*****

صحنه هشتم...
حسین بعد از دو سه سال علی رو می بینه و بعد از ماچ و بوسه:
حسین:علی جون کجایی پسر خوب چه خبر؟
علی:بابا ما که همیشه هستیم شما چه خبر؟بالاخره رسیدی به دختره؟
حسین:دختره؟کدوم دختره؟
علی:همونی که عاشقش بودی دیگه اسمش چی بود؟بلقیس؟ام کلثوم؟
حسین:آهااا...سپیده رو می گی...نه بابا.زن واسه چیمه.
(و سوار بی ام و آخرین مدلش می شه و یه دستی برای علی تکون می ده و می ره دنبال معامله بعدی)

تعداد نظرات:۹۰

تایپ شده به انگشت نمکپاش در چهارشنبه هفتم تیر 1385 | موضوع: