تبليغاتX
ایالت خود مختار نمکپاش







توله سگ دوست داشتنی من(سی دی دو) 

 

خوب منم تصمیم گرفتم اونو بایکوت کنم.آروم بدون اینکه هیچکدومشون بشنون به خودم گفتم:"این موجود از این به بعد از نظر من وجود خارجی نداره . تنها محبتی که ممکنه گاهی بهش بکنم اینه که یه نیشگون اساسی از پشتش بگیرم یا با لگد از رو کاناپه بندازمش پائین و با این شکنجه های روحی و بدنی کم کم سوسکش کنم و بعدم که سوسک شد با یه دمپایی کارشو بسازم."
انگار زیادیی از آرومی فکرام مطمئن بودم . چون وقتی سرمو بلند کردم دیدم مکس با اون چشمای شیطانیش داره به من نگاه می کنه و طوری خرخر می کنه که دو ردیف دندونای ریز و تیزشو بتونم بشمرم...اعلان جنگ صادر شده بود و شروع کردیم.

فردا صبحش وقتی کشف کردم که یه لنگه از کفشم گم شده ، حس کردم مکس کارشو خوب بلده و خالی بند نیست.همونطور که این توله سگ دنبالم بود تمام خونه رو گشتم . لذت محضو تو چشای مکس می دیدم . مطمئن بودم کار ، کار خودشه ولی هیچ مدرکی نداشتم . آخرشم وقتی خانم داشت زباله ها رو جمع می کرد که من ببرم بذارم دم در ، لنگه کفشو تو سطل زباله آشپزخونه پیدا کرد . شب وقتی خانم رفت بخوابه رفتم سراغ مکس و چوب دستی قشنگ و محکمی رو که یادگاری یکی از دوستام بود بهش نشون دادم و بهش فهموندم که اگه یه بار دیگه منو اذیت کنه چوبو رو سرش خورد می کنم و تیکه هاشو به خوردش می دم .

و اونشب آخرین شبی بود که چوب دستیمو دیدم . با توجه به اینکه این توله سگ نمی تونست تنهایی از خونه بره بیرون حدس می زنم که چوب دستی رو خورده باشه .

رابطه ما خیلی خیلی تیره شده بود . توله سگ وقت خیلی زیادی واسه فکر کردن و در نتیجه کشیدن نقشه های شیطانی داشت . مرتب کلکای تازه تری به ذهنش می رسید و با انجام دادن اونها اعصاب منو بیشتر خورد می کرد. لعنتی می تونست اخلاقشو تو دو دقیقه کاملا عوض کنه . وقتی دوستای خانم می اومدن خیلی خانم وار می نشست و با احترام سرشو روی زانوهای اونا می ذاشت و اجازه می داد نازش کنن ولی به محض اینکه رفقای من می اومدن اخلاق آریستو کراتیش (نجیب زاده ای) کاملا غیب می شد . از اتاق می رفت بیرون و با پارس کردن بهشون فحش می داد و حتی بعضی وقتا سعی می کرد پشت شلوار شونو گاز بگیره بی تربیت.حتی یه دفعه بلیط مسابقه فوتبال منو که هزار بدبختی از فرشید دزدیده بودم رو خورد ولی اوج شاهکارش وقتی بود که نامه های دوست دخترام رو که سالهای سال (چون دلم نیومده بود بسوزونمشون ) با بدبختی از خانم قایم کرده بودم رو پیدا کرد و وسط اتاق خواب ریخت که اگه من به موقع نرسیده بودم خونه فرداش یا دادگاه بودم یا بهشت زهرا...نه...این دیگه قابل تحمل نبود.نشستم و راههای مختلف ادب کردن این توله رو پیش خودم مجسم کردم و لذت بردم:

1)با لگد از پنجره طبقه سوم پرتش کنم تو خیابون بعد با ماشین از روش رد بشم خوبی این روش این بود که طبیعی به نظر می رسید ولی بدیش این بود که اولا خیلی پنهانکاری می خواست و دوما خونه ما اصلا یه طبقه بیشتر نبود.

2)اونو زیر کولر با زنجیر ببندم و وقتی دارم کولرو برای سرویس درمیارم اشتباها بیفته رو سرش.این روشم خیلی خوب بو ولی بدیش این بود که توله سگ پاشو بدون خانم از اتاق بیرون نمی ذاشت که بشه کولرو انداخت روش.

3)ببرمش تو فاصله صدکیلومتری بکشمش و برگردم.اینطوری هر چقدر سر و صدا می کرد صداش به گوش خانم که سهله به گوش خدا هم نمی رسید ولی بدیش این بود که خانم به عیب شدن همزمان ما دو تا شک می کرد.

4)یه سیم برقو موقع برقکاری یادم بره رو زمین و اتفاقی اون سیم بیفته تو ظرف آب مکس و مکس بیچاره موقعی که می خواد آب بخوره خشک بشه مثل چوب بستنی.ولی خوب هیچکس باور نمی کنه که همه این اتفاقا اتفاقی بوده.

5)صبح وقتی می خوام برم سرکار اتفاقی قلاده مکس گیر کنه به سپر ماشین و منم متوجه نشم و تا محل کار(که اتفاقا اونروز خارج از شهره) اونو پشت ماشین بکشم تا قیمه قیمه بشه و دیگه نیازی به تشریح نداشته باشه.ولی بدبختی اینه که این توله سگ فقط با خانم پاشو از خونه می ذاره بیرون.

و همه راههای دیگه که حتی وقتی بهشون فکر می کردم احساس پستی و بی رحمی بهم دست می داد ولی لذت بخش بود.بهرحال حالا چن سال از اون زمان گذشته...

راستی...اگه شما هم مث خانم من و خیلیای دیگه به این جمله معتقدید که سگ بهترین دوست انسانه من می تونم بهتون یه دوست خوب بدم.یکی از بچه های این توله سگه رو...

********

این شما و این تصویر این آپ:
آپ این هفته تصویریه که دوربین مخفی ماهواره ایه ما از خونه یه شکارچی قزوینی انداخته...

شکارچی قزوینی

********

و اما برنده هفته گذشته:
برنده این هفته(یعنی هفته پیش)کسی نیست بجز زمبه که بهش یک عدد قلاده طلایی تعلق می گیره(زمبه سگ بود دیگه نه؟)

********

خ.ن.ب.د.ز۱:یه هکر افتاده تو بلاگفا داره تارومار می کنه و می ره جلو..لیست وبلاگای دوستام که در عرض دیروز و امروز هکشون کرده رو می ذارم.هر کسی هم که هک شد می تونه لینک قبلی و جدیدشو بده که من تو وبم اعلام کنم.راستی.هر کسی ایمیل خصوصی ای که واسه وبلاگش انتخاب کرده با ایمیلی که تو وبلاگ معرفی کرده یکیه بره و متفاوتشون کنه.آخه اساس کار این هکر همینه.البته احتمالا...
اگرم احیانا کسی می تونه روی این هکره رو کم کنه بیاد به کمک دوستام.این دوستا ممکنه یه روز به دردش بخورن.
لیست وبلاگا:

 http://taki200020002000.blogfa.com

 http://aroosemorde.blogfa.com

 http://boghzeseda.blogfa.com

 http://mahsa-mh.blogfa.com

 http://finghili.blogfa.com

 http://alimahan-wow.blogfa.com

خ.ن.ب.د.ز۲:خدایی هکره خیلی باکلاسه ولی.برین یه نظر کارشو ببینین.واسه خودش بنر درست کرده.منکه می گم آدم اگرم قراره هک بشه بهتره یه هکر با کلاس هکش کنه.

خ.ن.ب.د.ز۳:یکی از دوستان از مادر من خواسته بود که با مادرش همکاری کنه ولی باید بگم که فقط مادر خودت این کاره س دوست من.

خ.ن.ب.د.ز۴:از مهدیس خانمی هم معذرت می خوام که این همه مدت لینکشو اشتباه گذاشته بودم.

خ.ن.ب.د.ز۵:اگه یه وقت وبلاگ منم هک شد برای اینکه لینک جدیدمو ببینین با آیدی namak_paash در تماس باشین.

خ.ن.ب.د.ز۶:هفته بعد یه تلخند سیاسی می ذارم.

خ.ن.ب.د.ز۷:اگه راست می گین این دفه بگردین و غلطی رو که تو متن گذاشتم پیدا کنین.

خ.ن.ب.د.ز۸:انگار یکی از بچه ها که وبشم هک شده راست می گفت.گفت وقتی من همچین مسابقه ای می ذارم حواس همه می ره پی پیدا کردن غلطه و کسی متوجه منظور من از نوشته هام نمی شه...از هفته بعد این مسابقه دیگه وجود نداره.

خ.ن.ب.د.ز۹:تو خ.ن.ب.د.ز۱ لینک چن تا وبلاگو داده بودم که هک شدن.یکیشون این وب بود  کم اوردی سوت بزن که آدرس جدید این وب اینه: کم اوردی سوت بزن که خداییش من از وبش خوشم میاد.بازم می گم هر کس دیگه هم اگه وبش هک شد بهم بگه که لینک قدیمی و جدیدشو تو وبم بذارم.

خ.ن.ب.د.ز۱۰:بچه ها وبلاگ عروس مرده ها که هک شده بود رو یادتونه؟لینک جدیدش اینه.

خ.ن.ب.د.ز۱۰:حکیمی را گفتند : برادرت در چه حال است؟ گفت : وفات گفتند: سبب چه بود؟ گفت : حیات

تعداد نظرات:۸۵

تایپ شده به انگشت نمکپاش در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 | موضوع:

توله سگ دوست داشتنی من(سی دی اول) 

 یه مدتی بود که ویز ویزای مگسی خانم تبدیل شده بود به وایز وایز(توضیح : صدای مگس ایرانی که همون ویز ویزه ، منتها چون افکارش رو به خارجی شدن بود صداس مگسش هم خارجی شده بود...مگسای خارجی جای ویز ویز ، وایز وایز می کنن.) که بله...سگ سگ سگ.
گفتم :"با منی؟"
گفت :"آره".
گفتم :"چرا؟"
گفت :"آخه هم ملوسه هم می تونه از خونه زندگیمون مواظبت کنه".
تازه دوزاریم افتاد که خانم هوس سگ کرده .
گفتم :"خانم...پدرت خوب ، مادرت خوب ، تو خودت یه گله سگی ، دیگه سگ واسه چیته ؟".
گفت :"نه می خوام یه سگ داشته باشم که هر وقت پارس کردی جوابتو بده.
منم که دیدم حرفش کاملا منطقیه چیزی نگفتم . راستش زیادم قضیه رو جدی نگرفتم تا اینکه یه روز که اومدم خونه با تعجب دیدم دست خانم به تلفن نچسبیده (آلبته خانم می گه که دست اون به تلفن نمی چسبه بلکه تلفن به دستش می چسبه) . زودی اومد سراغمو دستمو گرفت و برد طرف اتاق خواب . خوشحال دنبالش پرواز می کردم و تو راه چیزای ضایدو می نداختم کنار که داخل اتاق خواب زیاد معطل نشیم که تا وارد اتاق خواب شدم دیدم یه خرس...نه خدایا یه گاو سیاه تو اتاق خوابه.
گفتم :"خانم این خانمه کیه؟"
گفت:"این آقا سگ جدیدمونه اسمش مکسه".
یا خدا...این سگه یا اسب آبیه ؟ به سگه نگاه کردم . دیدم زل زده به چشمام . منم محو چشماش شدم . همون لحظه احساس کردم تو چشماش یه چیزی هس . یه چیزی تو مایه های نفرت خیلی خیلی زیاد . انگار داشت از خانم می پرسید :"این مرتیکه غریبه کیه؟می شه یه گاز ازش بگیرم؟"
منم همونطور که با دلخوری داشتم دوباره لباسامو می پوشیدم متوجه شدم که از سگه متنفرم و وقتی یاد نگاه مکس می افتادم مطمئن می شدم که از همدیگه متنفریم و باید از شرش راحت بشم.
خانم گفت :"قشنگه نه؟"
منم با کمال خالی بندی گفتم :"آره...سگ خوبیه" و بعد مثلا به سگه گفتم :"هی توله سگ...امیدوارم تو این یه هفته که اینجایی حسابی بهت خوش بگذره .
خانم پرسید :"ببخشید من متوجه آخرش نشدم.می شه بپرسم منظورت از یه هفته چیه؟"
منم سریع گفتم :"خیلی باشه یه هفته س.سگا عاشق تغییر محلن . مکس هدیه خوبیه واسه فرشید."و تو دلم گفتم :"بیچاره فرشید."
که خانم با خشونت گفت :"هیچم اینطوری نیست . مکس اومده که با ما زندگی کنه...واسه همیشه."
کاملا حس کردم که مکس حرفای خانمو فهمید . چون با تشکر تمام دست خانمو لیسید و چنان نگاه توهین آمیزی به من کرد که هر مرد دیگه ای جای من بود ، حداقل بخاطر خریدن آبروی مردا خودشو می نداخت قاطی علفا که گاوا بخورنش . اونم گاوا بخاطر اینکه یه بار بخورنش و یه بارم نشخوارش کنن.راستش منم می خواستم اینکارو بکنم . آخه خیلی زور داره که سگ آدم به آدم به چشم یه موجود فضول و بدجنس و از اون بدتر مزاحم و زیادی نگاه کنه...

"لطفا دیسک دو را درون دستگاه فشار بدین "

********

و اما بخش برندگان...
برنده این هفته ما هم کسی نیست جز...جز...جز دو نفر...این شما و این برنده ما...
منگلها تشویقشون کنین.جایزه شونم یه دستگاه خودروی پورشه مدل۱۹۲۶بود که ما بهشون می دیم ولی "نیروی انتظامی خودروهای فرسوده"اونو ازشون می گیره.چون قدیمیه.

********

اینم عکس این پست :

بسیجی بودن یک امتیاز نیست یک افتخاره

خ.ن.ب.د.ز۱:آقایون و خانما دقت کنین.یه غلط املایی تو این پست هس.بگردین و پیدا کنین و جایزه بگیرین.
خ.ن.ب.د.ز۲:یکی از دوستان منو به لجن تشبیه کرده(البته نه به اون دلایلی که شماها فکر می کنین.بخاطر اینکه از لهجه ش ایراد گرفتم.)اونطوری که این دوست می گه لابد وبلاگ منم می شه لجنزار.خطاب به اون دوست باید بگم که دوست گلم خوشحالم که هر دفه تو لجنزار من شنا می کنی.ممنون.
خ.ن.ب.د.ز۳:امیدوارم "خ.ن.ب.د.ز۲" برنخورده باشه به دوست گلم.فقط یه شوخیه.
خ.ن.ب.د.ز۴:در مورد این قالب جدیدم نظر بدین.طراح قالبم دوست خوبم
اشگوله که خداییش من چون خیلی مشکل پسندم خیلی زحمتش دادم واسه ساختن قالبم.
خ.ن.ب.د.ز۵:و بالاخره اینکه متاسفانه وبلاگ دوست خوبم سعید که یه وبلاگ قشنگ جوک و اس ام اس بود برای آخرین بار آپ شده و دیگه آپ نمی شه.ببینم چن نفر تو نظرات سعید می گن ما رو نمکپاش فرستاده آ.لطفا منو رو سفید کنین.مرسی.

تعداد نظرات:۹۰

تایپ شده به انگشت نمکپاش در جمعه بیستم مرداد 1385 | موضوع:

موضوع انشا:سال گذشته را چطور گذرانده اید 

قلم بر قلب سفيد كاغذ مي‌گذارم و فشار مي‌دهم تا انشاء‌ام آغاز شود. سال گذشته سال بسيار خوبي و پر بركتي مي‌باشد. سال گذشته پسر خاله ام زير تريلي 18 چـــرخ رفـت و له گـــــــشت و ما در مجلس ترحيمش شركت كرديم و خيلي ميوه و خرما و حلوا خورديم و خيلي خوش گذشت.

ما خيلي خاك بازي كرديم. من هر چي گشـــــــــــــــــتم پــــسرخاله ام را پيــدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با بيل زد، بدون بي دليل! من در پارسال خـــيلي درس خواندم ولي نتـــوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بيرون پرت كردند.

پدرم من را به مكانيكي فرستاد تا كـــــــــــار كـنم و اوســــــتاي من هر روز من را با زنجير چرخ مي زد و گاهي موقع‌ها كه خيلي عصباني مي‌شد من را به زمين مي‌بست و دو سه بار با ماشين يكي از مشتري‌ها از روي من رد مي‌شد. من خيلي در كارهاي خانه به مـادرم كمك مي‌كنم. مادرم من را در سال گذشته خيلي دوست مي‌داشت و من را خيلي ماچ مي‌كند ولي پدرم خيلي حسود است و من را لاي در آشـپزحانه مي‌گذاشت.

درســــــال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خيلي از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسيار حــــامله است و پدرم مـــــي‌گويد يا پسر است يا دوقلو، ولي من چيزي نمي‌گويم چون مي‌دانم كه بچه‌اي به اين انـــدازه از هيچ كجاي خواهرم در نخواهد آمد!

در سال گذشته مـا به مسافرت رفتيم و با قطار رفتيم. مــن در كوپه بسيار پدرم را عصباني كردم و او براي تنبيه من را روي تخت خواباند و تخت را محكـــم بست و من تا صبح همان گونه خوابيدم!

پدرم در سال گذشته خيلي سيگار مي‌كشد و مادرم خيلي ناراحت است و هــــــــي به من ميگويد: كپي‌اوغلي، ولي من نمي‌دانم چرا وقتي مادرم به من فحش مي دهــــــد، پدرم عصـباني مي‌شود!

در سال گذشته ما به عـــيد ديدني رفتيم و من حدودا خيـــــلي عيدي جـمع كرده‌ام، ولي پدرم همه آنها را از من گرفت و آنتن مـــــــاهواره‌اي خريد كه بسيار بــدآموزي دارد و من نگاه نمي‌كنم و پدرم از صبح تا شب شوهاي بي‌نــاموسي نگاه مي‌كند و بشكن مي‌زند.

پــــــدرم در سال گذشته رژيم گرفته است و هر شب با دوست‌هايش آب و ماست و خيار مي‌خورند و مي‌خندند، گاهي وقتا هم آب با چيپس و ماست موصير!

من خيلي سال گذشته را دوست دارم و اين بود انشاي من

********

معرفی معرفی...یه بخش خیلی خیلی باحال.
یه چن تا منگل هستن.از سربیکاری و منگلی اومدن یه وبلاگ زدن به اسم
منگلستان  واسه رفتن به منگلستان کافیه اینجا رو کلیک کنین...یا اینجا...البته می تونین اینجا رو هم کلیک کنین.البته اگه تا حالا کلیک نکردین فرصتای زیادی رو از دست دادین.ولی یه فرصت دیگه بهتون می دم.می تونین برای دیدن دیدن (شهر یا کشور)منگلستان اینجا رو هم کلیک کنین.خداییش من خودم یکی از طرفدارای پر و پا قرص منگلستانم

هه هه...هه هه...ببخشید.داشتم اینجا رو می خوندم.نمی دونی چه عالمی داره واسه خودش.دنیایی رو می خندونه.به جون خودش نباشه به مرگ خودش منی که خودم طنز می نویسم همیشه مطلبای اینو می خونم.

********

و اما برندگان مسابقه...
دین...دیریدین...دیری دین دین دین دین(سرود ملیه آ.همه جا می زدن گفتیم ما هم بزنیم)
جواب مسابقه که الطفات بود.بی سواطا الطفات غلطه...التفات درسته.برنده مسابقه هم کسی نیست جز یه ناشناس مهربون که هیچکس نمی دونه کیه جز من.منم به هیچکس نمی گم.بمونین تو خماری.

********

و امااااااااااااااااااااا...عکس هفته که نمونه ای از تفکر مدرن ترکهای غیور اون مرز و بومه(آقا ترکا شورش نکن گفتم اون مرز و بوم آ.منظورم ترکای ایرانی نبود آ.من عمرا با ترکای عزیز ایرانی شوخی کنم...عمرا):

بنازم تفکر ترکی رو...

خ.ن.ب.د.ز۱:آقا یه بار دیگه هم اعلام می کنم که همه می نویسن پ.ن(پی نوشت).ما می نویسیم خ.ن.ب.د.ز(خودتو نچسبون برو دنبال زندگیت).
خ.ن.ب.د.ز۲:آیدی من کماکان در حالت هک به سر می بره.از کلیه افرادی که از نامبرده خبر دارن خیلی ممنون که بی خبر گذاشتن تا حالا منو.ازشون انتظار نداشتم.
خ.ن.ب.د.ز:از همه دوستانی که اینقدر به من لطف زیادی داشتن که من شکرک زدم ممنون.از
منگل و نازنین و نیما و فروغ و دختری با دنیای کوچک و مهنا و الی و پریسا و نفیسه و هاپو11 و سارا و جادوگر پیر و مری و شادی و مورچه پردار و رزی جون و عروسک تنها و دختر مشرقی شلم شوربا بخاطر همدردیشون.
خ.ن.ب.د.ز۳:همینطور از
نینای عزیزم بخاطر راهنماییاش.
خ.ن.ب.د.ز۴:غیر از اینا باید یه تشکر ویژه هم از
شنگول و منگول و حبه انگور
  و مینا و پیشی کوچولو و یه بنده خدا و زمبه جون برای تلاش واسه پس گرفتن آیدی من.
خ.ن.ب.د.ز۵:یه تشکر ویژه هم از منگل و مهدیس و پیشی کوچولو بخاطر اینکه تو وبشون اعلام کردن.
خ.ن.ب.د.ز۶:یه تشکر فوق ویژه هم از
سعید عزیز بخاطر زور زیادی که زد تا آیدیمو پس بگیره.تازه خبر ندارین که سعیدو دیروز بیچاره کردم.از خودش بپرسین چطور
خ.ن.ب.د.ز۷:یه تشکر ویژه هم دارم از
اشگول عزیزم.حالا بعدا می گم چرا
خ.ن.ب.د.ز۸:اگه کسی رو از قلم انداختم خیلی خیلی معذرت می خوام.
خ.ن.ب.د.ز۹:هنوزم آیدی من دست نابخردانه.
خ.ن.ب.د.ز۱۰:هر کسی با من کار داره یا می خواد هر وقت آپ کردیم به هم خبر بدیم آیدی namak_paash رو اد کنه.

تعداد نظرات:۱۲۴

تایپ شده به انگشت نمکپاش در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 | موضوع:

متاسفم... 

بچه ها سلام.متاسفانه باید بگم که آیدی من هک شده.عاجزانه از همتون خواهش می کنم هر کسی که می تونه واسه پس گرفتن آیدی من تلاش کنه.لطفا تا اطلاع ثانوی آیدی

namak_paash

رو اد کنین به جای آیدی قبلیم . لطفا با اون آیدیم چت نکنین هر حرفی که آیدی namakpaash بزنه  مسئولیتش با من نیست.امیدوارم کمکم کنین.منتظرم...

تعداد نظرات:۸۱

تایپ شده به انگشت نمکپاش در یکشنبه هشتم مرداد 1385 | موضوع:

بنازم احساسات شرقی رو(سی دی سوم)... 

 

سلام فقط یه چیزو بگم واسه دوستای جدیدم.بچه ها من تو هر پست وبلاگم یه غلط املایی دارم.اونو پیدا کنین و برنده بشین...
حالا که اینو گفتم یه چیز دیگه هم یادم اومد بگم.بچه ها لطفا تو خبرنامه من عضو بشین.ممنون.
حالا بریم سراغ ادامه داستان:

منم که دیدم التماس کردن فایده ای نداره خلاصه رفتم و با بدبختی در مسجد رو واسه یه روز تحویل گرفتم و پول رو جور کردم و اومدم و خواستم داداشه رو که در معرض فاسد شدن بود(البته گوشت تنش آ نه خودش...بدبخت خودش که نا نداشت بلند شه چه برسه به اینکه فاسد شه)ببرم تو بخش و بستریش کنم که خانم پذیرشی الطفات فرمودن و گفتن عکس بیمه نامه برادرم با خودش نمی خونه.حالا از ما اصرار(انگار نه انگار که آمبولانس خودشون اینقدر دیر اومد که شکل برادرم عوض شد)و از خانم انکار و بالاخره برادرم(که عقلش از من کاملتره)گواهینامشو هم نشون داد و خانمه عکس گواهینامه و بیمه نامه رو مقایسه کرد و از داداشم کلی سوال پرسید که:اسم؟فامیل؟نام پدر؟شماره شناسنامه؟شماره افسری که گواهینامه تو امضا کرده؟(نمی دونم اسم این افسره چه ربطی به بیمه نامه داشت)...و بالاخره راضی شد و اجازه داد داداشمو بستری کنم.
البته تو بخش دکتری ندیدم ولی یه پرستار با کمال مهربونی بهم گفت بفرمایین برین اول فرم پر کنین.رفتم و از پذیرش که داشت با یه نون خشکی سر قیمت نون خشکاش چونه می زد فرم گرفتم و ...اول فرم آبی بعد سبز بعد زرد بعد نارنجی بعد قرمز بعد بنفش،قهوه ای،مشکی،لامصب انگار تا یه رنگین کمون درست نکنن بی خیال نمی شن.خلاصه فرم نویسی زیر نگاه تیزبین و لبخند شیطانی خانم پذیرشی تمام شد و رفتم ببینم دکتر کجاس که گفتن دکتر یه کاری داشته و رفته بیرون و الان میاد...

دو روز بعد...
بالاخره دکتر اومد و با کلی غرغر که اونو از کار و زندگی انداختم داداشه رو معاینه کرد(اسم این معاینه س لطفا؟)و دوا درمون نوشت واسه ش و مرخصش کرد.منم داداشه رو گذاشتم خونه و رفتم داروخونه شبانه روزی...
آقا داروچی:سه قلمشو داریم...هفده قلمشو نداریم...چهارقلم هم مشابه داریم...
داروخونه لقمان:چهار قلمشو داریم...سیزده قلمشو نداریم...هفت قلم هم مشابه داریم...
داروخونه شفا:یکیشو داریم...شونزده تا نداریم...هفتا مشابه...
داروخونه بلقیس:دو تا...نه تا نداریم...سیزده تا مشابه
داروخونه پدرسگ(مرگ موش):هیچیشو نداریم
نا امید از هر راهی...یه راهی به نظرم رسید...حکیم ناصر خسرو
من نمی دونم چه حکمتیه که داروخونه های کشور اینهمه دارو کم دارن و ناصر خسرو(با اینکه فقط یه نفره تازه اونم مال شونصد سال پیش)همه داروها رو داره...
خلاصه می رسم سر خیابون ناصر خسرو و دست تو جیبم می کنم و هنوز نسخه رو در نیوردم می بینم نسخه هه نیست...نگاه می کنم به اطرافم می بینم دست یه آقای خونواده س(نسبت اقا به آقای خونواده برابرست با نسبت نوشابه به نوشابه خانواده) و داره می خوندش.
بعد یه نگاه کرد به من و با یه خنده قشنگ گفت:به آقای...چطوری خوبی؟شرمنده من فامیلتو فراموش کردم...احوال پرسی...ماچ...بوسه...اصلام تو عمرم طرفو ندیدم.البته ما ایرانیا همیشه وقتی می خوایم از یکی پول بگیریم مهربون می شیم.چیز عجیبی نیست.
خلاصه نسخه رو دوباره نگاه می کنه و شروع می کنه سرتکون دادن...پدر سگ انگار آگهی ترحیم عمه شو دیده...من یه لبخند می زنم...اون یه اخم می کنه...می گم نه...می گه آره...نه...آره...نه...با یه لبخند شیطانی می گه آره...
می گم:چقدر؟می گه:یه میلیونم و سیصد و بیست و هفت
می گم:حالا یک و سیصد و بیستش درست.اون هفتش چیه دیگه؟
می گه:اون هفت تومن سودشه دیگه(عرعرررررعرعرررررر...حیف که شکلک الاغ نداریم).
حالا از من اصرار از اون انکار از من التماس از اون مخالفت
خلاصه آقا دارو فروشه که می بینه من خیلی عجز و التماس می کنم بابت روزای جمعه و روزایی که حکیم انتراکت داشته و مسافرت نمی کرده و بابت شبا که حکیم خواب بوده بهم تخفیف می ده و سرراست هشتصد و سی و هفت هزار و شیشصد و هشت تومن(چقدر سرراست)می دم بهش و داروها رو برمی دارم و با کلی تشکر ودعا برای لطف دارو فروش راه می افتم طرف خونه.وقتی می رسمخونه با خوشحال دارو ها رو نشون داداش نمکی می دم و می دوم می رم از آشپزخونه یه لیوان آب برمی دارم و می رم شیرو باز می کنم که پرش کنم که می بینم ااااااااااااااااه...آب قطعه.
زنگ می زنم شرکت آب بوووووووق...بوووووووق...بوووووووق...بوق بوق...بوق بوق...
انگار قطع شده دوباره بوووووووق...بوووووووق...بوووووووق...بوق بوق...بوق بوق...
انگار دستشو خورد قطع شد سه باره بوووووووق...بوووووووق...بوووووووق...بوق بوق...بوق بوق...
انگار شوخیشون گرفته چهارباره بوووووووق...بوووووووق...بوووووووق...بوق بوق...بوق بوق...
چه بامزه یه بار دیگه بوووووووق...بوووووووق...بوووووووق...یازده تا بوق...هی آخ جون یکی برداشت
میگم:آقا آبداری چرا آب نداری؟
آقا آبداری:خوب ندارین که ندارین.این همه آبتون وصل بود زنگ زدین بگین وصله؟خوب ده دقیقه آب نخور...نمی میری که...
من:خیلی ممنون از لطف شما...با اجازه.
آقا آبداری:آره...

هفت روز بعد...
بالاخره آب وصل می شه و من با شادی و نشاط می دوم و می رم لیوان رو پر می کنم و می آم بالای سر برادرم و قرصا رو در میارم و می ذارم کف دستمو داداشمو صدا می کنم که بهش قرص بدم که می بینم ااااااااااه...داداشه کپک زده...

*****

و اما برنده مسابقه این هفته شمس الله خان و سیا هستن که جایزه شون یه نمکدون نمک نشان اصل فرد اعلاس که وقتی فوت کردن بریم و بذاریم رو قبرشون که مردم خیارو بی نمک نخورن

*****

و اما تصویر آپ ایندفه:

در پارکینگه آ می بینی چه با سلیقه ن خانما؟

خ.ن.ب.د.ز ۱ :همه اینجا می نویسن پ.ن(پی نوشت)من می نویسم خ.ن.ب.د.ز(خودتو نچسبون برو دنبال زندگیت)
خ.ن.ب.د.ز ۲ :تنبل نباشین.دقت کنین غلط املاییه رو پیدا می کنین

تعداد نظرات:۱۶۸

تایپ شده به انگشت نمکپاش در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 | موضوع: